قالب وبلاگ
گل همیشه بهار
دلنوشته ها و خاطرات دو تا دختر 17 ساله
نويسندگان
لينک هاي مفيد

یه سال دیگه هم گذشت

موقع سال تحویل داشتیم با فامیل واسه شادی روح دایی خدابیامرزم(بهترین دایی دنیا) دعا میکردیم

تو همون لحظات کلی دعا کردم تا اگه خدا بخواد تو سال جدید به آرزو ها و هزااااااااااااااااااران سوال بی جوابم برسم

خدایا سال جدید و به امید تو شروع کردم

بچه ها امیدوارم سالی توام با شادی و نشاط و اتفاقات خوب داشته باشینقلبماچ


برچسب‌ها: پریسا
:: پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ :: :: ٩:۳۳ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

روز 5شنبه بود و مدرسه نداشتم حوصلم سر رفته بود نمیدونستم چیکار کنم فقط میخواستم خونه نباشم همین

تلفن زدم به مامانم و گفتم دارم میرم خونه دوستم اونم گفت باشه برو

تو راه که داشتم میرفتم یادم به فیاض افتاد همون مخاطب خاص قدیمی.........

بدی تنهایی اینه که همش خاطرات میاد جلو چشمات

یه دفعه تصمیم گرفتم به جای خونه دوستم برم کوه جایی که همیشه قرار میذاشتیم

دیگه توجهی به سرو وضعم نکردم

حالا شما فک کنین دختر 16 ساله با کفش پاشنه بلند قرمزو مانتو قرمز جیغ آرایش که دیگه بهتره نگم بره کوه اونم جایی که همش قلیونیا میرن

خلاصه رسیدم کوه تند رفتم بالا تا رسیدم به جای همیشگی از همونجا به مامانم اس دادم من کوه هستم مامانم زنگ زد

گفت باکی

گفتم تنها

گفت چرا رفتی

گفتم میخواستم فک کنم

گفت برو خونه

گفتم نمیرم پشیمونم نکن که دفعه دیگه بهت نگما و قطع کردم

ربع ساعتی داشتم فکر میکردم و به یاد اون روزا گریه میکردم چه حس قشنگی بود...

بابام زنگ زد باترس جواب دادم چشمتون روز بد نبینه شروع کرد داد زدن که دستم بهت برسه تیکه تیکت میکنم رفتی که پسرا بهت متلک بندازن؟10 دقیقه دیگه از تلفن خونه باید بهم زنگ بزنی

حالا شما این صحنه رو که من با دو با کفش پاشنه بند از کوه پیین میومدم رو تصور کنین!!

تا رسیدم پایین کوه 10 ذقیقه تموم شده بود بابام زنگ زد

گفت پس کجایی؟

گفتم تازه اومدم پایین کوه حدودا ربع ساعت دیگه میرسم خونه

قطع کرد

حالا من که گریم بند نیومده بود میدوییدمو گریه میکردم

وسط راه دوباره بابام زنگ زد

گفت کجایی بگو میام دنبالت

گفتم دارم میرسم

دوباره شروع کردم به دوییدن حالا اینکه چندتا ماشین واسم وایسادن و چندتا متلک خوردم به کنار

تو شیشه ی یه ماشین بدون راننده که پارک شده بود نگاه کردم تازه فهمیم ک بعلههههههههههه

دور چشم سیاه با لبایی که ماتیک قرمز دورش پخش شده بود

حالا تو این وضعیت یادم افتاد که اعتبارم تموم شده رفتم سوپری گفتم یه هزاری ایرانسل یعنی بگم چشم طرف 4 تا شده بوددروغ نگفتم

رسیدم خونه فوری زنگ زدم که من خونه ام بابام گفت اومدم خونه حسابتو میرسم

گرچه چیزیم نگفت البته اینم دلیل داشت چون وقتی رسید خونه فقط یه کاغذ دید که روش نوشته بود

رفته بودم اونجا تا دلیلی واسه گریه کردن داشته باشم ولی شما ها حق اونم ازم گرفتین

خلاصه این دیگه شد یه خطره ی نسبتا قشگ واسه من بدون مخاطب خاص قدیمی

گرچه 2شب بعدش همه رو واسش تعریف کردمچشمکچشمک


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ٥:٠٧ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

یادش بخیر اون روزاییرو که از عشق لبریز بودم 

من و مخاطب خاص قدیمی باهم بودیم 

گشت میگرفتمون هه عین خیالمون نبود

باباهامون دعوامون میکردن بازم واسمون مهم نبود 

اسممون پیچیده بود میگفتیم بدرک 

بهم میگفتن پریسا ارزشت بیشتر اینه میگفتم خفه شین

بهم میگفتن اینکه میخواد بره میگفتم حالا که هستش

میگفتن راحت خودتو در اختیارش نذار میگفتم عاشق نشدین واسه همینه ک درکم نمیکنین

وهزاران گفته های دیگه ک بهشون گوش ندادم

میدونستم زمستون سال 92 قراره بره ولی نمیدونستم دقیقا چه روزی

تا حرف میزد میگفتم تو میخوای بری و میزدم زیر گریه

می خواست تموم کنه نمیذاشتم

میگفتم نمیتوم

میگفتم.............دوست دارم توله سگ(توله سگ جریان داشت واسه ما دوتا معنیش عزیزم بود)

میگفت منم دوست دارم 

نمیدونم چی شد قهر کردم باهاش

آبان ماه بود..............

یه روز یکی از دوستام مسیج داد راستی فیاض(مخاطب خاصم) هم که رفت

داشتم دیونه میشدم باخودم میگفتم فقط همین؟!

ارزش من یه خداحافظی هم نبود؟!

خورد بودم عصبی بودم اشک میریختم ولی کسی نمیدونست چرا...............

بعدش چیزایی شنیدم که دیگه طاقت نیاوردم

بعد از ماه ها غرورمو زیر پا گذاشتم و باهاش حرف زدم 

میگفت دلم نیومد دوباره گریتو ببینم

بهش گفتم چیا شنیدم گفت رابطمونو انکار کن

انکار کردم ولی هیچکس نپذیرفت

گفتم بدرک بذار هرچی میخوان بگن

تصمیم گرفتم اصلاح شم ولی همه میگفتن توبه ی گرگ مرگه

مخاطب خاص قدیمی چی واسم گذاشتی؟

دلتنگی..........................پشیمونی.....................و یه دل که هنوز عاشقته

حالا بهم بگو 

دوست داشتنات راست بود؟

دوستات میگفتن واسه هوس بوده راست میگن؟

آهای مخاطب خاص قدیمی تورو نمیدونم ولی من هنوز دوستت دارمقلبناراحت

پریسا

 


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ٩:٢۱ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

تو که هی آبجی آبجی میکنی

چیه میخوای بگی خیلی نجیبی؟!

برو برو که گوسفند خودتی

ما ازین آبجیا زیاد شنیدیم کلافه

 


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ۸:٠٢ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

میگن از هر دستی که بدی از همون دست پس میگیری

ما که از هیچ دستی ندادیم پس چرا داریم دو دستی پس میگیریم؟؟




برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ٧:٤٢ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

ازقدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداس

یعنی میشه فردا واسه من شادترین روز زندگی باشه؟

دیگه حوصله ی یه سال داغون رو ندارم بخدا !!


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ٧:۳٦ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

" امروزبخاطراعتماد به کسی که مثلا داداشم بود مجبور شدم سیم کارتمو بشکونم فیس بوکموهم بگم دوستام واسم reportکنن چون بعضیا پسوردشوعوض کرده بودن ومعلوم نیست با اسم من چه کارها که نکردن... حالااینا همش بدرک خفت ازطرف بابام رو هم مجبور شدم تحمل کنم بازوی چپم کبوده بخاطر مشتای بابام "

... این داداش آجی بازیا همش چرنده بخدا

چون تو ایران نمیتونی دوست بشی طرف داداشت میشه 

دو حالت داره یا داداشت دوست دختر داره و تو واسش یه جورایی زاپاسی

یا دوست دختر نداره و خوب اینجوری یکم بهتره

خلاصه اول بهش عادت میکنی یکم که گذشت بهش عادت میکنیو احساس میکنی دوسش داری بیشتر صمیمی میشی اونم خواسته هاش زیاد مشه اگه یکم حجب و حیا سرش بشه شانس آوردی

بعد بهت میگه اگه من داداشتم باید بهم اعتماد کنی تو هم اعتماد میکنی تا از دستش ندی همه زندگیتو واسش میریزی رو آب حتی ازت پسورد میخوادو بهش میدی میگه بریم بیرون با هزار دوز و کلک قبول میکنی

بعد که گند ماجرا درومد دیگه نمیشناستت

اون موقس که به قول معرف علی میمونه و حوضشنگران

بر گرفته از تجارب شخصی


برچسب‌ها: پریسا
:: سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ :: :: ٩:۳٥ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::
[ Weblog Themes By Night nama ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دلنوشته ها و خاطرات ما دوتاست خاطرات تلخ و شیرینمون و حرف های نگفته ی لحظه هامون.... لحظه هایی که کسی جز یه قلم و کاغذ نداشتیم تا باهاش تقسیم کنیم وحالا میخواییم اون کاغذای احساسمون رو شده رو به نمایش بذاریم تا نظرای بقیه رو بدونیم... دوست داریم بدونیم چندنفر مثل مافکر میکنن... میخواییم بدونیم دلنوشته ها و خاطراتمون واسه چند نفر جالبه.... ما دوتا دختر17ساله هستیم که میخواییم احساساتمون رو با شما به اشتراک بذاریم و منتظرانتقادات و پیشتهاداتتون هم هستیم راستی تبادل لینک هم میکنیم!!
امکانات وب