قالب وبلاگ
گل همیشه بهار
دلنوشته ها و خاطرات دو تا دختر 17 ساله
نويسندگان
لينک هاي مفيد

عشق عشق عشق

این چه احساسی که هرجا میرم دنبالم میاد؟؟!

دیگه خسته شدم از بس فرار کردم...تو دنیای واقعی حسم رونابودش میکنم تو اینترنت و دنیای مجازی پیداش میشه...از اون سایت و چت روم ها خارج میشم تو خیالو فکرم دیوونم میکنه...افکارمو مشغول کردم که بهش فکر نکنم و موفقم شدم ولی اینبار از یه راه جدید وارد شد!!                             "از مسیر خواب و رویا"

بدتر اینه که عاشق وهم و خیال بشی!!

تو دنیای واقعی که عشقم یه طرفه بود...!!

تو دنیای مجازیم که از اسمش معلومه مجازی بود...!!

توی افکارمم که یه شخصیت ساختگی بود...!!

وتوی خواب...توی خوابم یه شخصیت عالی و جالب بود که متاسفانه وجود خارجی نداره.توخواب عاشق پسر دبیر تاریخمون شده بودم((بهترین دبیری که تاحالا داشتم)) نکته جالبش اینه که دبیر تاریخ ما 2تا دختر داره اما تو خواب من دختر کوچیکش حذف شده بود و جاشو به یه پسر19 ساله داده بود....!!!!! شخصیتی که واسه شریک زندگیم در نظر گرفته بودمو توی خواب دیدم حتی اسمشم اسم مورد علاقم بود.میدونم که خیلی احمقم که عاشق یه خواب شدم ولی شدم دیگه..............................

وای خدا چرا این حس لعنتی و قشنگ ولم نمیکنه؟هان؟!

من همش سعی میکنم آنتی عشق بشم ولی عشق مثل یه سایه همه جا دنبالمه

شما بهم بگین چرا نمیتونم از این حس دور بشم؟!

خواب دیشبم اونقدر شیرین بود که صبح که بیدار شدم سعی میکردم دوباره بخوابم و ادامشو ببینم ولی این دیگه جزء محالاته...کاااااااااااااااش این خواب ها واقعیت داشتن...کااااااااااااااش میشد توی این خواب ها انتخاب داشت که بیدار بشی یا تا ابد با رویای شیرینت تو خواب بمونی....


برچسب‌ها: پریسا
:: یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ :: :: ٢:٤٧ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

حالم خوب است.................

این روزها همه چیز خوب و عالیست

این روز ها سرشار از امیدم.سرشار از افکار مثبت.سرشار از خوشحالی

فقط ای کاش............

فقط ای کاش باورم کنند........پدرم مادرم

کاش کمتر بگویند خیال باف......کاش کمی تشویقم کنند.............کاش کمی مثبت باشند.......

کاش کمتر بگویند آرزو بر جوانان عیب نیست

الهی به امید تو این راهو شروع میکنم

کمکم کن تا ثابت کنم من میتواتم


برچسب‌ها: پریسا
:: دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ :: :: ۸:٤۸ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

صدای بارون میاد....صدای ردعد و برق

صدای قطره های بارونی که به پشت بوم خونمون میخوره.......

و من اینجا نشستم و نگاه میکنم به سقفی که چکه میکنه!! اینجا که نشستم سمت راستم یه پنجره بزرگه و فقط از قسمتی از پنجره میشه آسمون رو دید....یه آسمون گریون....یه آسمون خیس.....بقیه ی قسمت های پنجره پر شده از لباس هایی که مامانم روی بند انداخته اینطور که پیداس حالا حالا ها خشک نمیشه...قسمت دیگه ای هم پر شده از خونه ها و ساختمونای بلندی که حتی نمیدونم کی توش زندگی میکنه اونم بعد 8سال زندگی تو این خونه!!

بیچاره مسافرا الآن موش آب کشیده شدن.... و بیچاره دست فروشا که امروز باید با دست خالی برن خونه هاشون...............

بارون بهار....!!!!

هیچوقت بارونو دوست نداشتم(مردم اسمشو گذاشتن هوای 2نفره هههه چه مسخره!!) و چرا دوس نداشتم؟!چون هر وقت بارون میومد تو خونه نقش یه زندانیو داشتم تا یه وقت مریض نشم.

دلم میخواد یه بارم که شده تنها برم زیر بارون و ببینم چه حسی داره؟!

 خیس شدن....سرما خوردن.....دعوا های مامانم....همه رو بیخیال شم و برم!!

برم زیر بارون و گریه کنم واسه اشتباهاتم و توی خاک خیس دفنشون کنم و بعد با صدای بلند بخندم و برقصم واسه چی؟واسه آینده ی روشنم....واسه آینده ی سرشار از موفقیتم!! اونجا دیگه بابام نیس بزنه تو ذوقمو بهم بگه پریسا انقد خیال بافی نکن و منم مث همیشه جواب بدم 10 سال دیگه معلوم میشه!!

میخوام برم زیر بارون و رها شم درست مثل یه پرنده

 پریسا


برچسب‌ها: پریسا
:: دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ :: :: ٩:٥٤ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

روانشناسی؟

جامعه شناسی؟

تئاتر و بازیگری؟

فلسفه غرب؟

موسیقی؟

کدوم رشته واسه ادامه تحصیل بهتره؟!!

از بس این چند وقت روشون فکر کردم مخم داغ کرده.....

آدمی نیستم که بشینم حفظ کنم یا فرمول بنویسم ولی قدرت تخیل و قدرت تظاهر کردنم عااااااااالیه

شما جای من بودید چیکار میکردین؟سوالسوالسوال


برچسب‌ها: پریسا
:: دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٤ :: :: ٩:۱۱ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

دیشب نزدیک بود با مامان بزرگ بابام دعوام بشه

اعصابم خورد شده بود دیگه درومده به مامانم میگه بذار یه بچه دیگه هم گیرت بیاد بچه ها یه داداشم داشته باشن

مامانم اول با خنده و شوخی گذروند ولی مگه دست بردار بود منم عصبانی شدم گفتم:

بیخود نمیخوام همینم زیادیه(منظورم به خواهر کوچیکم بو بعدش عذاب وجدان گرفتم فک کنم خواهرم ناراحت شد)

مامان بزرگ:تو شور بچه ی خودتو بزن

من:من که یکی بیشتر نمیخوام

مامان بزرگ:الان اینجور میگی

من:به خدا اگه از یکی بیشتر شد پریسا نیستم(با حالت خط و نشون کشیدن)

مامان بزرگ:نگو دختر اینجوری خوب نیس

من:خب مگه خلم نمیخوام اون بدبختیایی که من کشیدم بچم بکشه

بابام:پریسا منظورش انه که از پس مخارج برنمیاییم همه چی گرون شده الان بچه ها یه چی که میخوان نمیتونیم بخریم

مامان بزرگ:خدا میرسونه

من:رسوندنش که میرسونه.ماشالله شما که full اولاد بودین(با حالت تمسخر)

مامان بزرگ:ها ننه 5تا پسر داشتم گذاشت 2تا دخترم گیرم اومد

من:اون موقع خرج کم بوده خب

مامان بزرگ:نه ننه همی ننه بهرام(سیمین دخترش رو میگه) ازی چرخا داشت میدوخت میداد بازار بچه هارو هم بزرگ میکرد آقو محمد (بابا بزرگم شوهر سیمین) هم با آجیل فروشی خرج میداد

من:خب ببینین شما هم اوضاعتون خوب نبود.اگه بچه ها کمتر بودن الان بهتر نبود

مامان بزرگ:ننه ناشکری نکن

بابام بحثو عوض کرد ولی خدایی داشتم آتیش میگرفتم کم نمیاورد هرچی میگفتم که.............. خنثی

پریسا


برچسب‌ها: پریسا
:: یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳ :: :: ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

 

;please wait

I am chenging

 


برچسب‌ها: پریسا
:: یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳ :: :: ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

قبل از اینکه وبلاگ بسازم عادت داشتم روی کاغذ مینوشتم(بعضیاشو تو دفتر تا کسی نبینه و بعضیاشو هم مینوشتم و میچسبوندم به دیوار تا جلو چشمام باشه)

چند وقت پیش از دست یه نفر خیلی عصبی بودم از سواستفاده کردنش از اعتمادم از مسیجایی که با شماره ناشناس میداد و میدونستم اونه و...

روز آخر دیگه شورشو درآورده بود منم اعصابم خورد شد در حدی که سیمکارتمو شکوندم و زدم زیر گریه 

رفتم سراغ کاغذ نوشتم ونوشتم و آخرش یه قسمت از شعر شاهین نجفی رو نوشتم که میگه:

"من به یه جایی میرسم که واسه لحظه دیدنم باید سرو دست بشکونی...میخوای از نو شروع کنی من توی قله هام ولی متاسفم عزیزم نمیتونی................."

خلاصه چسبوندمش به دیوار و رفتم خوابیدم

اون ماجرا تموم شد..........................

ولی امشب مامانم بهم گفت حالا کیو تهدید میکردی؟

گفتم من و تهدید؟!

گفت همونا که نوشته بودی

منم شروع کردم شعرو از اول تا آخرش خوندم 

جالب بود......طرز فکر مامانم تهدید!! 

متفکرتعجبمتفکر



برچسب‌ها: پریسا
:: شنبه ۱۳٩۳/۱/٢ :: :: ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::
[ Weblog Themes By Night nama ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دلنوشته ها و خاطرات ما دوتاست خاطرات تلخ و شیرینمون و حرف های نگفته ی لحظه هامون.... لحظه هایی که کسی جز یه قلم و کاغذ نداشتیم تا باهاش تقسیم کنیم وحالا میخواییم اون کاغذای احساسمون رو شده رو به نمایش بذاریم تا نظرای بقیه رو بدونیم... دوست داریم بدونیم چندنفر مثل مافکر میکنن... میخواییم بدونیم دلنوشته ها و خاطراتمون واسه چند نفر جالبه.... ما دوتا دختر17ساله هستیم که میخواییم احساساتمون رو با شما به اشتراک بذاریم و منتظرانتقادات و پیشتهاداتتون هم هستیم راستی تبادل لینک هم میکنیم!!
امکانات وب