قالب وبلاگ
گل همیشه بهار
دلنوشته ها و خاطرات دو تا دختر 17 ساله
نويسندگان
لينک هاي مفيد

روز 5شنبه بود و مدرسه نداشتم حوصلم سر رفته بود نمیدونستم چیکار کنم فقط میخواستم خونه نباشم همین

تلفن زدم به مامانم و گفتم دارم میرم خونه دوستم اونم گفت باشه برو

تو راه که داشتم میرفتم یادم به فیاض افتاد همون مخاطب خاص قدیمی.........

بدی تنهایی اینه که همش خاطرات میاد جلو چشمات

یه دفعه تصمیم گرفتم به جای خونه دوستم برم کوه جایی که همیشه قرار میذاشتیم

دیگه توجهی به سرو وضعم نکردم

حالا شما فک کنین دختر 16 ساله با کفش پاشنه بلند قرمزو مانتو قرمز جیغ آرایش که دیگه بهتره نگم بره کوه اونم جایی که همش قلیونیا میرن

خلاصه رسیدم کوه تند رفتم بالا تا رسیدم به جای همیشگی از همونجا به مامانم اس دادم من کوه هستم مامانم زنگ زد

گفت باکی

گفتم تنها

گفت چرا رفتی

گفتم میخواستم فک کنم

گفت برو خونه

گفتم نمیرم پشیمونم نکن که دفعه دیگه بهت نگما و قطع کردم

ربع ساعتی داشتم فکر میکردم و به یاد اون روزا گریه میکردم چه حس قشنگی بود...

بابام زنگ زد باترس جواب دادم چشمتون روز بد نبینه شروع کرد داد زدن که دستم بهت برسه تیکه تیکت میکنم رفتی که پسرا بهت متلک بندازن؟10 دقیقه دیگه از تلفن خونه باید بهم زنگ بزنی

حالا شما این صحنه رو که من با دو با کفش پاشنه بند از کوه پیین میومدم رو تصور کنین!!

تا رسیدم پایین کوه 10 ذقیقه تموم شده بود بابام زنگ زد

گفت پس کجایی؟

گفتم تازه اومدم پایین کوه حدودا ربع ساعت دیگه میرسم خونه

قطع کرد

حالا من که گریم بند نیومده بود میدوییدمو گریه میکردم

وسط راه دوباره بابام زنگ زد

گفت کجایی بگو میام دنبالت

گفتم دارم میرسم

دوباره شروع کردم به دوییدن حالا اینکه چندتا ماشین واسم وایسادن و چندتا متلک خوردم به کنار

تو شیشه ی یه ماشین بدون راننده که پارک شده بود نگاه کردم تازه فهمیم ک بعلههههههههههه

دور چشم سیاه با لبایی که ماتیک قرمز دورش پخش شده بود

حالا تو این وضعیت یادم افتاد که اعتبارم تموم شده رفتم سوپری گفتم یه هزاری ایرانسل یعنی بگم چشم طرف 4 تا شده بوددروغ نگفتم

رسیدم خونه فوری زنگ زدم که من خونه ام بابام گفت اومدم خونه حسابتو میرسم

گرچه چیزیم نگفت البته اینم دلیل داشت چون وقتی رسید خونه فقط یه کاغذ دید که روش نوشته بود

رفته بودم اونجا تا دلیلی واسه گریه کردن داشته باشم ولی شما ها حق اونم ازم گرفتین

خلاصه این دیگه شد یه خطره ی نسبتا قشگ واسه من بدون مخاطب خاص قدیمی

گرچه 2شب بعدش همه رو واسش تعریف کردمچشمکچشمک


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ٥:٠٧ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::
[ Weblog Themes By Night nama ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دلنوشته ها و خاطرات ما دوتاست خاطرات تلخ و شیرینمون و حرف های نگفته ی لحظه هامون.... لحظه هایی که کسی جز یه قلم و کاغذ نداشتیم تا باهاش تقسیم کنیم وحالا میخواییم اون کاغذای احساسمون رو شده رو به نمایش بذاریم تا نظرای بقیه رو بدونیم... دوست داریم بدونیم چندنفر مثل مافکر میکنن... میخواییم بدونیم دلنوشته ها و خاطراتمون واسه چند نفر جالبه.... ما دوتا دختر17ساله هستیم که میخواییم احساساتمون رو با شما به اشتراک بذاریم و منتظرانتقادات و پیشتهاداتتون هم هستیم راستی تبادل لینک هم میکنیم!!
امکانات وب