قالب وبلاگ
گل همیشه بهار
دلنوشته ها و خاطرات دو تا دختر 17 ساله
نويسندگان
لينک هاي مفيد

سلام...

ساحل چندوقته نیستی...

کجایی؟چرا خبری ازت نیست؟!چرا مسیج جواب نمیدی؟حالت خوبه؟همه نگرانتیم...

اگه این پست رو خوندی بهم یه خبری بده دلم تنگ شده واست...گریه


برچسب‌ها: پریسا
:: شنبه ۱۳٩۳/٩/۱٥ :: :: ۱:۳۱ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

سلام دوستان خوبین؟

اومدم یه سلام علیکی باهاتون بکنم و برم...نه که حالا خیلیم چشم به راهم بودیننیشخند

میدونم از لینک نصفی ها حذف شدم از بس که پست نذاشتم....اصن یه مدت حسش نیست چیزی بنویسم.از مدرسه میام میخوابم از خواب بیدار میشم میخورم دوباره میخوابم بعد دوباره میرم مدرسه...روزای تعطیل رو هم یه فیلم بهش اضافه میشه....هرازگاهی هم میام تو نت میبینم خبری نیست برمیگردم...چندوقت پیش اومدم به لینک هام سرزدم خیلی هاشون دیگه نمی نویسن،اونایی هم که مینویسن دیر به دیر پست میذارن...ابرو

سرم که درد میکنه...خوابمم میاد....حوصلمم سر رفته...هیشکی هم منو دوش ندارهخنثیبدتر از همه ی اینا امسال کنکور دارم... هیچی هم نخوندم اصن حسش نیست.

چند وقت پیش یه چیز خیلی بد فهمیدم...ازون موقع کلا له لهم...تو زندگی خیلی واقعیت ها بود که قبولشون واسم سخت بود باهمه کنار اومدم ولی این یکی...ترجیح میدم بجاش بخوابم تا بهش تو بیداری فکر کنم....لعنتی باز اعصابم ریخت بهمناراحت

راستی دیشب یه خواب خفن دیدم...من عاشق شیطان شده بودم شیطان از اثرات فیلم نگاه کردن آخر شبه حالا خوب شد قسمت صحنه دارش رو بخاطر حضور بابام رد کردم وگرنه خوابم سوپر میشدخنده خواهرمم خواب دیده بوده اینطور که معلومه دیشب خواب رو به چشم پدر و مادر گرامی زهر کرده بود ازبس تو خواب جیغ زده

امروز صبح هم یه فیلم عشقی دیدمگریهآخرش پسره مرد....

خلاصه این روزا خیلی داغونم باور کنین همدم تنهایی هام شده ایرانسل!قرار بود بیام سلام کنم و برم ولی مث اینکه دلم خیلی پر بود خودم نمیدونستما

فعلا بابای میرم خواببای بایخواب


برچسب‌ها: پریسا
:: پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/٢٢ :: :: ٦:٥٠ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

به بعضیام باس گفت شما که انقدر خودت رو بالا می بری یه چندتا نارگیلم واسه من و رفقام بفرس پایین یه فیضی ببریم...خنده

طرف درومده به من میگه تو درگیر منی!! آخه بچه من چی به تو بگم؟! من درگیر تو هستم یا تو که فازسنگین برداشتی توهم زدیخنثی.... بگذریم!!

تازگیا کلا یه آدم دیگه ای شدم...فکر، اخلاق ، اهداف همه 100درجه چرخیده همش یهویی شد. شاید تاثیر اطرافیانمه شاید تاثیر چیزی به نام زمان هرچی هست الان رو به قبل ترجیح میدم! تازه دارم به معنای زندگی خوش پی میبرم

یه سریا رو از زندگی الک کردم ، فک کنم باس 3/4 سال پیش این کارو میکردم ولی میگن ماهی رو هروقت که از آب بگیری تازس....گرچه گذشته ها ولم نمیکنن!!عصبانی

تو فکرم یه وب دیگه بسازم چون هم پرشین بلاگ اذیت میکنه و هم ازین چرندیات قبلی که تو وبم نوشتم داره حالم بهم میخورهسبز ولی نمیدونم وب جدید رو با چه عنوانی بسازم و درباره چی باشه...

در اینکه نمیتونم نوشتن رو بیخیال شم که شکی نیست ولی درباره چی؟؟؟؟؟ هیچ موضوع جالبی به ذهنم نمیاد!!

الان که خیلی از مسائل عوض شده و خیلی هاش هم به لطف خدا حل شده دیگه چیزی ندارم بنویسم...

شما نظر بدید درباره چی بنویسم؟

راستی نویسنده ی وب فانوس به کجا رسیدی؟هنوزم عقایدت هموناست؟!سوال


برچسب‌ها: پریسا
:: دوشنبه ۱۳٩۳/٧/٢۱ :: :: ۳:۱٦ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

شد خزان گلشن آشنایی

باز هم آتش به جان زد جدایی

دلم گرفته...

بعضی وقت ها ما آدما باید یه چیزایی رو ، یه کسایی رو به خاطر یه سری چیزای مهم تر کنار بذاره و این دقیقا همون کاری بود که من شب گذشته کردم!!

اشک امانم نمیده... و بدتر از اون احساس گناهی که هرلحظه بیشتر میشه.میدونم که کار درست رو کردم ولی ... نمیدونم

خدایا خودت دلیل کارمو خوب میدونی پس قدرت تحملش رو هم بهم بده.میترسم جا بزنم...نمیخوام احساساتم مانع انجام کار درست بشه

دارم دیوونه میشم همینطور دارم به آهنگاش گوش میدم و هـــــــــــی هیچکس درکم نمیکنه حتی اون...من تو اوج دوست داشتن باهاش تموم کردم...امشب زنگ زد قطع کردم گفت حالم بده فقط بذار صدات رو بشنوم جواب دادم داشت گریه میکرد عذرخواهی کرد و قطع کرد ... مسیج دادم که من رو میبخشی؟! گفت دیگه مزاحمت نمیشم ...ولی اون مزاحمم نبود!

بهم مسیج داد و نوشت:

بچه که بودم...

از بس مغرور بودم...

هروقت مامانم میرفت جایی و منو با خودش نمی برد مثل بچه ها پشتش گریه و شیون نمی کردم...

التماس نمی کردم...

ولی به محضی که میرفت میترکیدم از گریه...

بزرگتر که شدم رفتنای زیادی رو دیدم...

چیزای زیادی رو از دست دادم...

اما هرگز برای داشتنشون التماس نکردم ولی شبای زیادی تو تنهایی اشک ریختم و حسرت خوردم هنوزم همونم...

هرگز واسه داشتن و نگه داشتن چیزی یا کسی "التماس نمی کنم"

فقط بی صدا می شکنم!


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٩ :: :: ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

امروز صبح که از خواب بیدار شدم تلفنم را چک کردم ، روی صفحه اش نوشته بود Life Event اول خیلی تعجب کردم یعنی چه خبر است؟صفحه را باز کردم نوشته بود  Fayaz birthday باورم نمی شد ... من تاریخ تولد فیاض را از تقویم تلفنم حذف نکرده بودم!

بعد از یک سال هنوز... وای خدا چرا من اینجوریم؟! چرا فراموش نمیکنم؟! چرا هنوز باشنیدن اسمش تمام خاطرات خوب و بدم جلوی چشمانم می آید؟! چرا طاقت ندارم کسی درباره اش چیزی بگوید؟! حتی مواقعی هم که مادرم درباره اش چیزی میگوید عصبی می شوم و بااو دعوا می کنم گرچه میدانم حق با مادرم است و درست میگوید...!

کااااااااااااش یک سال دیرتر عضو فیس بوک می شدم شاید این رابطه اصلا به وجود نمی آمد... کاش آن شب من از ناراحتی به فیاض پناه نمی بردم که با او دردودل کنم تا حرفایش باعث شروع یک احساس بشود و ای کاش اون روز با سروناز نمی رفتیم باغ دلگشا که اون بحث ها پیش بیاید و هزاران ای کاش دیگر...ناراحت اشتباه نکنین دوستی ما دونفر اینترنتی و فیس بوکی نبود ، دوستی ما قبل از عضویت من در فیس بوک شروع شد ، شاید از 2.3 سال قبلش هم میشناختمش ولی باعث و بانی صمیمیت فیس بوک بود!

البته همیشه گفته اند هر اتفاقی که می افتد حکمتی دارد ولی حکمت این چه می تواند باشد؟! خدایا بهم بگو این دوستی به جز ضرر برای من منفعتی هم داشت؟! البته منکر این هم نمیشم که تو این مدت تجربیات زیادی پیدا کردم ولی به چه قیمتی؟!می گویند:انسان یا تجربه می کند و یا از تجربیات دیگران استفاده می کند ولی چرا من از تجربیات دیگران استفاده نکرده ام؟

گرچه الآن این قدرت را دارم که به تمام دوستانم راه درست را نشان دهم و نگذارم که آنها نیز همان اشتباهات را تکرار کنند ...لبخندفکر کنم جواب سوالم را از خداوند گرفتم حکمت این ماجرا در تجربیات من بود...!


برچسب‌ها: پریسا
:: پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٢ :: :: ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

بالاخره بعد از یک ماه و اندی تصمیم گرفتم که پست جدیدی بگذارمعینک

صادقانه بگویم الآن که دارم تایپ می کنم حتی نمیدانم که چه میخوام بگویم ...

از ساحل خیلی وقته خبری نیست...دلم تنگ شده است برایش ناراحت دوست اینترنتی بودن همین بدی ها را هم دارد دیگر.....

چندی است که سرم شلوغ شده است و به جرات میتوانم بگویم که در دوران مدرسه و امتحانات نهایی کمتر از حالا فعالیت داشته ام ، آن هم فعالیت درسییول اما شکایتی ندارم زیرا خودم  این را انتخاب کرده ام ....دانش،دانش و دانش!

این چند وقت آنقدر کتاب خوانده ام که سردرد تنهایم نمیگذارد ، امروز عصر به شوخی به پدرم گفتم :((بابا ببین چقدر مخم آکبند بوده تو این چند سال که با این چند روز کتاب خوندن سردرد گرفتم!))آخ

فکر کنم تمام ما که نه ولی اکثریت ما همین وضعیت را داریم ، کتاب واقعا عالیه و برای خودم متاسفم که تا به حال به ارزش این دوست پی نبرده بودم و  وضعیت الآنم را مدیون دوست و استاد عزیزم هستم که باعث شد که این مسیر را انتخاب کنم،مسیر دانش...یول

الآن یکی از دوستانم smsداد و می گفت:(( خبری ازت نیس پری کجایی؟چی کارا میکنی؟)) دیگر وقت برای دوستانم هم ندارم این چندوقت تا جایی که توانسته ام بقیه را به قول معروف ((ازسرم باز کردم)) تا وقت برای کتاب خواندن و صحبت بااستادم بیشتر باشد.

دیگر نمیدانم که چه بگویم...آهان راستی تست بازیگری هم داده ام و قبولم کردندهورا

حسابی بابت این موضوع خوشحال هستم ... !  

دوستتان دارم قلب



برچسب‌ها: پریسا
:: دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩ :: :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

خواب,خوابای پریشون,خواب های که فکرآدمو بدجور مشغول میکنن....

خوابایی که حتی تصور واقعی شدنشون مو به بدن آدم سیخ میکنه.خوابهایی که با اعتقاد آدم بازی میکنه با هنجارها با ازرش ها.....

راستی منشا این خواب ها چی میتونه باشه....؟!

چندوقته همش خواب میبینم و این واقعا عصبیم میکنه,این چندوقته وقتی از خواب بیدار میشم خدارم شکر میکنم که خواب بودم و بیدار شدم....منی که قبلنا بیدارشدن از خواب واسم عذاب بود الآن خوابیدن واسم عذابه.....

همه بهم میگن فکرت مشغوله , ولی من.... نمیدونم حتی نمیدونم دیگه به چیا فکر میکنم و به چیا فکر نمیکنم....!! عجیبه نه؟ آره خودمم میدونم!!

الآن که دارم اینو مینویسم قلبم داره میاد تو دهنم.....ضربان قلبم تنده , انگار یکی داره قلبم رو ازجا میکنه...استرس تمام وجودمو گرفته و حالم بده.....

آرامش میخوام...آرامش!!


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۳۱ :: :: ٩:٢۱ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

این روزا نمیدونم چمه! نمیدونم چرا دیگه پریسای قبلی نیستم دیگه همش شاد نیستم  و دلم میخواد گریه کنم (اون روزمامانم بهم میگه دیوونه شدی؟چرا الکی گریه میکنی؟) دیگه با دو تا کلمه ی عاشقانه ذوق زده نمیشم. وقتی کسی میخواد دستمو بگیره حس تنفر پیدا میکنم حتی عشق وعاشقی روهم ازیاد بردم...عشق چه شکلی بود؟! نمیدونم...!!

این روزا فقط صحبت با چند نفرواسم دلنشینه حوصله ی همه رو ندارم باهمه دعوام میشه سریع عصبانی میشم سریع بداخلاق میشم و دلم میخواد دعوا راه بندازم....

این روزها تنها کاری که خوشحالم میکنه مشاوره دادن هست که توش فوق العاده مهارت دارم با این که سنم کمه وهیچ مدرکی ندارم

البته هنوز حوصله ی چندتا کارو دارم... آواز خوندن,رقصیدن وبحث های فلسفی راه انداختنو مردم رو گیچ کردن!!

این روزا فقط دلم میخواد آهنگ گوش بدم اونم نه هر آهنگی....آهنگایی که مورد علاقه ی افراد خاص بودن با گوش دادن آهنگا جای خالیشونو پرمیکنم زنگیم شده همش گذشته , گذشته و گذشته

ولی هنوز یه نفرهست که میدونم اگه پیشش باشم سعی میکنم شاد باشم بااینکه سخته ولی جلوی اون یه نفر گریه نمیکنم چون بهم گفت وقتی گریه میکنی ازت متنفرمیشم وخودشم سعی میکنه بخندونتم ولی نمیدونه که ازین همه خوبیشه که جلوش گریه کردم....اون تنها کسیه که با دیدنش عاشقی یادم میاد البته همون لحظه هم یادم میاد که هی پری بیخیال شو اون تورو فقط به چشم یه دخترعمه می بینه....

اولین پسری که بهش علاقه پیدا کردم اونم تو سن11سالگی و وقتی فهمیدم  کسی رو دوست داره و باهاش دوسته منم گفتم بیخیال فراموش میشه رفتم بایکی دیگه فکرمو رو بقیه متمرکز کردم ولی...ولی هیچکس اون نشد...الان17 سالمه و هنوزم فراموش نشده دیگه نمیونم چی بگم جز یه سوال که مثل خوره داره وجودمو به فنا میبره.....

آقا پیمان چرا رفتارات انقدر ضد و نقیض داره؟!


برچسب‌ها: پریسا
:: دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢ :: :: ٩:٢٦ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

این حباب های قلب دار تو وبلاگا خیلی باحال هستن!!

شما رو نمیدونم ولی من بعضی وقتا که حوصلم سرمیره مث بچه های 6 ساله میشینم حبابای وبمو میترکونم و ذوق هم میکنم تازهنیشخند

ولی دیشب داشتم به این فکر میکردم که چرا حباب؟!

چرا قلب که مظهر عشقه باید توی چیزی باشه که حداکثر عمرش 2دقیقه هست؟!

چرا توی یه چیز جاودانه نیست؟!سوال

شایدم دلیلش اینه که عشق ما آدما مث حبابه!!تا یه زمانی تحمل نگهداری قلب معشوقمون رو داریم (البته عشقای واقعی نه این الکیا)و وقتی عشق به بالاترین درجش یعنی رسیدن یعنی رسیدن به معشوق حقیقی,ظرفیت تکمیله!!!خنثیاونموقس که آدما دو راه دارن یا معشوقشون رو رها میکنن و یا مث این حباب ها فنا میشن......

امیدوارم که من جزء اون دسته آدمایی باشم که فنا میشم

چون دوست ندارم که احساس حقارت در برابر عشق حقیقی داشته باشم

"خداوندا بگذار تا در راه تو فنا شوم"

"به راستی که تو عشق حیقیقی هستی"

فرشتهفرشتهفرشته


برچسب‌ها: پریسا
:: جمعه ۱۳٩۳/٢/٥ :: :: ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

یه شعر خیلی معروف هست که میگه

وقتی دارم این همه مخاطب آس

پس گور بابای مخاطب خاص     

هر کی موافقه بکوبه لایکو قلب


برچسب‌ها: پریسا
:: پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ :: :: ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

توجه توجه

از امروز قرار یه همکار جدید واسه وبم بیاد

welcome sahel

 


برچسب‌ها: پریسا
:: پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ :: :: ٩:٤۱ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

عشق عشق عشق

این چه احساسی که هرجا میرم دنبالم میاد؟؟!

دیگه خسته شدم از بس فرار کردم...تو دنیای واقعی حسم رونابودش میکنم تو اینترنت و دنیای مجازی پیداش میشه...از اون سایت و چت روم ها خارج میشم تو خیالو فکرم دیوونم میکنه...افکارمو مشغول کردم که بهش فکر نکنم و موفقم شدم ولی اینبار از یه راه جدید وارد شد!!                             "از مسیر خواب و رویا"

بدتر اینه که عاشق وهم و خیال بشی!!

تو دنیای واقعی که عشقم یه طرفه بود...!!

تو دنیای مجازیم که از اسمش معلومه مجازی بود...!!

توی افکارمم که یه شخصیت ساختگی بود...!!

وتوی خواب...توی خوابم یه شخصیت عالی و جالب بود که متاسفانه وجود خارجی نداره.توخواب عاشق پسر دبیر تاریخمون شده بودم((بهترین دبیری که تاحالا داشتم)) نکته جالبش اینه که دبیر تاریخ ما 2تا دختر داره اما تو خواب من دختر کوچیکش حذف شده بود و جاشو به یه پسر19 ساله داده بود....!!!!! شخصیتی که واسه شریک زندگیم در نظر گرفته بودمو توی خواب دیدم حتی اسمشم اسم مورد علاقم بود.میدونم که خیلی احمقم که عاشق یه خواب شدم ولی شدم دیگه..............................

وای خدا چرا این حس لعنتی و قشنگ ولم نمیکنه؟هان؟!

من همش سعی میکنم آنتی عشق بشم ولی عشق مثل یه سایه همه جا دنبالمه

شما بهم بگین چرا نمیتونم از این حس دور بشم؟!

خواب دیشبم اونقدر شیرین بود که صبح که بیدار شدم سعی میکردم دوباره بخوابم و ادامشو ببینم ولی این دیگه جزء محالاته...کاااااااااااااااش این خواب ها واقعیت داشتن...کااااااااااااااش میشد توی این خواب ها انتخاب داشت که بیدار بشی یا تا ابد با رویای شیرینت تو خواب بمونی....


برچسب‌ها: پریسا
:: یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ :: :: ٢:٤٧ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

حالم خوب است.................

این روزها همه چیز خوب و عالیست

این روز ها سرشار از امیدم.سرشار از افکار مثبت.سرشار از خوشحالی

فقط ای کاش............

فقط ای کاش باورم کنند........پدرم مادرم

کاش کمتر بگویند خیال باف......کاش کمی تشویقم کنند.............کاش کمی مثبت باشند.......

کاش کمتر بگویند آرزو بر جوانان عیب نیست

الهی به امید تو این راهو شروع میکنم

کمکم کن تا ثابت کنم من میتواتم


برچسب‌ها: پریسا
:: دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ :: :: ۸:٤۸ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

صدای بارون میاد....صدای ردعد و برق

صدای قطره های بارونی که به پشت بوم خونمون میخوره.......

و من اینجا نشستم و نگاه میکنم به سقفی که چکه میکنه!! اینجا که نشستم سمت راستم یه پنجره بزرگه و فقط از قسمتی از پنجره میشه آسمون رو دید....یه آسمون گریون....یه آسمون خیس.....بقیه ی قسمت های پنجره پر شده از لباس هایی که مامانم روی بند انداخته اینطور که پیداس حالا حالا ها خشک نمیشه...قسمت دیگه ای هم پر شده از خونه ها و ساختمونای بلندی که حتی نمیدونم کی توش زندگی میکنه اونم بعد 8سال زندگی تو این خونه!!

بیچاره مسافرا الآن موش آب کشیده شدن.... و بیچاره دست فروشا که امروز باید با دست خالی برن خونه هاشون...............

بارون بهار....!!!!

هیچوقت بارونو دوست نداشتم(مردم اسمشو گذاشتن هوای 2نفره هههه چه مسخره!!) و چرا دوس نداشتم؟!چون هر وقت بارون میومد تو خونه نقش یه زندانیو داشتم تا یه وقت مریض نشم.

دلم میخواد یه بارم که شده تنها برم زیر بارون و ببینم چه حسی داره؟!

 خیس شدن....سرما خوردن.....دعوا های مامانم....همه رو بیخیال شم و برم!!

برم زیر بارون و گریه کنم واسه اشتباهاتم و توی خاک خیس دفنشون کنم و بعد با صدای بلند بخندم و برقصم واسه چی؟واسه آینده ی روشنم....واسه آینده ی سرشار از موفقیتم!! اونجا دیگه بابام نیس بزنه تو ذوقمو بهم بگه پریسا انقد خیال بافی نکن و منم مث همیشه جواب بدم 10 سال دیگه معلوم میشه!!

میخوام برم زیر بارون و رها شم درست مثل یه پرنده

 پریسا


برچسب‌ها: پریسا
:: دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ :: :: ٩:٥٤ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

روانشناسی؟

جامعه شناسی؟

تئاتر و بازیگری؟

فلسفه غرب؟

موسیقی؟

کدوم رشته واسه ادامه تحصیل بهتره؟!!

از بس این چند وقت روشون فکر کردم مخم داغ کرده.....

آدمی نیستم که بشینم حفظ کنم یا فرمول بنویسم ولی قدرت تخیل و قدرت تظاهر کردنم عااااااااالیه

شما جای من بودید چیکار میکردین؟سوالسوالسوال


برچسب‌ها: پریسا
:: دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٤ :: :: ٩:۱۱ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

دیشب نزدیک بود با مامان بزرگ بابام دعوام بشه

اعصابم خورد شده بود دیگه درومده به مامانم میگه بذار یه بچه دیگه هم گیرت بیاد بچه ها یه داداشم داشته باشن

مامانم اول با خنده و شوخی گذروند ولی مگه دست بردار بود منم عصبانی شدم گفتم:

بیخود نمیخوام همینم زیادیه(منظورم به خواهر کوچیکم بو بعدش عذاب وجدان گرفتم فک کنم خواهرم ناراحت شد)

مامان بزرگ:تو شور بچه ی خودتو بزن

من:من که یکی بیشتر نمیخوام

مامان بزرگ:الان اینجور میگی

من:به خدا اگه از یکی بیشتر شد پریسا نیستم(با حالت خط و نشون کشیدن)

مامان بزرگ:نگو دختر اینجوری خوب نیس

من:خب مگه خلم نمیخوام اون بدبختیایی که من کشیدم بچم بکشه

بابام:پریسا منظورش انه که از پس مخارج برنمیاییم همه چی گرون شده الان بچه ها یه چی که میخوان نمیتونیم بخریم

مامان بزرگ:خدا میرسونه

من:رسوندنش که میرسونه.ماشالله شما که full اولاد بودین(با حالت تمسخر)

مامان بزرگ:ها ننه 5تا پسر داشتم گذاشت 2تا دخترم گیرم اومد

من:اون موقع خرج کم بوده خب

مامان بزرگ:نه ننه همی ننه بهرام(سیمین دخترش رو میگه) ازی چرخا داشت میدوخت میداد بازار بچه هارو هم بزرگ میکرد آقو محمد (بابا بزرگم شوهر سیمین) هم با آجیل فروشی خرج میداد

من:خب ببینین شما هم اوضاعتون خوب نبود.اگه بچه ها کمتر بودن الان بهتر نبود

مامان بزرگ:ننه ناشکری نکن

بابام بحثو عوض کرد ولی خدایی داشتم آتیش میگرفتم کم نمیاورد هرچی میگفتم که.............. خنثی

پریسا


برچسب‌ها: پریسا
:: یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳ :: :: ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

 

;please wait

I am chenging

 


برچسب‌ها: پریسا
:: یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳ :: :: ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

قبل از اینکه وبلاگ بسازم عادت داشتم روی کاغذ مینوشتم(بعضیاشو تو دفتر تا کسی نبینه و بعضیاشو هم مینوشتم و میچسبوندم به دیوار تا جلو چشمام باشه)

چند وقت پیش از دست یه نفر خیلی عصبی بودم از سواستفاده کردنش از اعتمادم از مسیجایی که با شماره ناشناس میداد و میدونستم اونه و...

روز آخر دیگه شورشو درآورده بود منم اعصابم خورد شد در حدی که سیمکارتمو شکوندم و زدم زیر گریه 

رفتم سراغ کاغذ نوشتم ونوشتم و آخرش یه قسمت از شعر شاهین نجفی رو نوشتم که میگه:

"من به یه جایی میرسم که واسه لحظه دیدنم باید سرو دست بشکونی...میخوای از نو شروع کنی من توی قله هام ولی متاسفم عزیزم نمیتونی................."

خلاصه چسبوندمش به دیوار و رفتم خوابیدم

اون ماجرا تموم شد..........................

ولی امشب مامانم بهم گفت حالا کیو تهدید میکردی؟

گفتم من و تهدید؟!

گفت همونا که نوشته بودی

منم شروع کردم شعرو از اول تا آخرش خوندم 

جالب بود......طرز فکر مامانم تهدید!! 

متفکرتعجبمتفکر



برچسب‌ها: پریسا
:: شنبه ۱۳٩۳/۱/٢ :: :: ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

یه سال دیگه هم گذشت

موقع سال تحویل داشتیم با فامیل واسه شادی روح دایی خدابیامرزم(بهترین دایی دنیا) دعا میکردیم

تو همون لحظات کلی دعا کردم تا اگه خدا بخواد تو سال جدید به آرزو ها و هزااااااااااااااااااران سوال بی جوابم برسم

خدایا سال جدید و به امید تو شروع کردم

بچه ها امیدوارم سالی توام با شادی و نشاط و اتفاقات خوب داشته باشینقلبماچ


برچسب‌ها: پریسا
:: پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ :: :: ٩:۳۳ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

روز 5شنبه بود و مدرسه نداشتم حوصلم سر رفته بود نمیدونستم چیکار کنم فقط میخواستم خونه نباشم همین

تلفن زدم به مامانم و گفتم دارم میرم خونه دوستم اونم گفت باشه برو

تو راه که داشتم میرفتم یادم به فیاض افتاد همون مخاطب خاص قدیمی.........

بدی تنهایی اینه که همش خاطرات میاد جلو چشمات

یه دفعه تصمیم گرفتم به جای خونه دوستم برم کوه جایی که همیشه قرار میذاشتیم

دیگه توجهی به سرو وضعم نکردم

حالا شما فک کنین دختر 16 ساله با کفش پاشنه بلند قرمزو مانتو قرمز جیغ آرایش که دیگه بهتره نگم بره کوه اونم جایی که همش قلیونیا میرن

خلاصه رسیدم کوه تند رفتم بالا تا رسیدم به جای همیشگی از همونجا به مامانم اس دادم من کوه هستم مامانم زنگ زد

گفت باکی

گفتم تنها

گفت چرا رفتی

گفتم میخواستم فک کنم

گفت برو خونه

گفتم نمیرم پشیمونم نکن که دفعه دیگه بهت نگما و قطع کردم

ربع ساعتی داشتم فکر میکردم و به یاد اون روزا گریه میکردم چه حس قشنگی بود...

بابام زنگ زد باترس جواب دادم چشمتون روز بد نبینه شروع کرد داد زدن که دستم بهت برسه تیکه تیکت میکنم رفتی که پسرا بهت متلک بندازن؟10 دقیقه دیگه از تلفن خونه باید بهم زنگ بزنی

حالا شما این صحنه رو که من با دو با کفش پاشنه بند از کوه پیین میومدم رو تصور کنین!!

تا رسیدم پایین کوه 10 ذقیقه تموم شده بود بابام زنگ زد

گفت پس کجایی؟

گفتم تازه اومدم پایین کوه حدودا ربع ساعت دیگه میرسم خونه

قطع کرد

حالا من که گریم بند نیومده بود میدوییدمو گریه میکردم

وسط راه دوباره بابام زنگ زد

گفت کجایی بگو میام دنبالت

گفتم دارم میرسم

دوباره شروع کردم به دوییدن حالا اینکه چندتا ماشین واسم وایسادن و چندتا متلک خوردم به کنار

تو شیشه ی یه ماشین بدون راننده که پارک شده بود نگاه کردم تازه فهمیم ک بعلههههههههههه

دور چشم سیاه با لبایی که ماتیک قرمز دورش پخش شده بود

حالا تو این وضعیت یادم افتاد که اعتبارم تموم شده رفتم سوپری گفتم یه هزاری ایرانسل یعنی بگم چشم طرف 4 تا شده بوددروغ نگفتم

رسیدم خونه فوری زنگ زدم که من خونه ام بابام گفت اومدم خونه حسابتو میرسم

گرچه چیزیم نگفت البته اینم دلیل داشت چون وقتی رسید خونه فقط یه کاغذ دید که روش نوشته بود

رفته بودم اونجا تا دلیلی واسه گریه کردن داشته باشم ولی شما ها حق اونم ازم گرفتین

خلاصه این دیگه شد یه خطره ی نسبتا قشگ واسه من بدون مخاطب خاص قدیمی

گرچه 2شب بعدش همه رو واسش تعریف کردمچشمکچشمک


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ٥:٠٧ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

یادش بخیر اون روزاییرو که از عشق لبریز بودم 

من و مخاطب خاص قدیمی باهم بودیم 

گشت میگرفتمون هه عین خیالمون نبود

باباهامون دعوامون میکردن بازم واسمون مهم نبود 

اسممون پیچیده بود میگفتیم بدرک 

بهم میگفتن پریسا ارزشت بیشتر اینه میگفتم خفه شین

بهم میگفتن اینکه میخواد بره میگفتم حالا که هستش

میگفتن راحت خودتو در اختیارش نذار میگفتم عاشق نشدین واسه همینه ک درکم نمیکنین

وهزاران گفته های دیگه ک بهشون گوش ندادم

میدونستم زمستون سال 92 قراره بره ولی نمیدونستم دقیقا چه روزی

تا حرف میزد میگفتم تو میخوای بری و میزدم زیر گریه

می خواست تموم کنه نمیذاشتم

میگفتم نمیتوم

میگفتم.............دوست دارم توله سگ(توله سگ جریان داشت واسه ما دوتا معنیش عزیزم بود)

میگفت منم دوست دارم 

نمیدونم چی شد قهر کردم باهاش

آبان ماه بود..............

یه روز یکی از دوستام مسیج داد راستی فیاض(مخاطب خاصم) هم که رفت

داشتم دیونه میشدم باخودم میگفتم فقط همین؟!

ارزش من یه خداحافظی هم نبود؟!

خورد بودم عصبی بودم اشک میریختم ولی کسی نمیدونست چرا...............

بعدش چیزایی شنیدم که دیگه طاقت نیاوردم

بعد از ماه ها غرورمو زیر پا گذاشتم و باهاش حرف زدم 

میگفت دلم نیومد دوباره گریتو ببینم

بهش گفتم چیا شنیدم گفت رابطمونو انکار کن

انکار کردم ولی هیچکس نپذیرفت

گفتم بدرک بذار هرچی میخوان بگن

تصمیم گرفتم اصلاح شم ولی همه میگفتن توبه ی گرگ مرگه

مخاطب خاص قدیمی چی واسم گذاشتی؟

دلتنگی..........................پشیمونی.....................و یه دل که هنوز عاشقته

حالا بهم بگو 

دوست داشتنات راست بود؟

دوستات میگفتن واسه هوس بوده راست میگن؟

آهای مخاطب خاص قدیمی تورو نمیدونم ولی من هنوز دوستت دارمقلبناراحت

پریسا

 


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ٩:٢۱ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

تو که هی آبجی آبجی میکنی

چیه میخوای بگی خیلی نجیبی؟!

برو برو که گوسفند خودتی

ما ازین آبجیا زیاد شنیدیم کلافه

 


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ۸:٠٢ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

میگن از هر دستی که بدی از همون دست پس میگیری

ما که از هیچ دستی ندادیم پس چرا داریم دو دستی پس میگیریم؟؟




برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ٧:٤٢ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

ازقدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداس

یعنی میشه فردا واسه من شادترین روز زندگی باشه؟

دیگه حوصله ی یه سال داغون رو ندارم بخدا !!


برچسب‌ها: پریسا
:: چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ :: :: ٧:۳٦ ‎ق.ظ :: :: پریسا و ساحل ::

" امروزبخاطراعتماد به کسی که مثلا داداشم بود مجبور شدم سیم کارتمو بشکونم فیس بوکموهم بگم دوستام واسم reportکنن چون بعضیا پسوردشوعوض کرده بودن ومعلوم نیست با اسم من چه کارها که نکردن... حالااینا همش بدرک خفت ازطرف بابام رو هم مجبور شدم تحمل کنم بازوی چپم کبوده بخاطر مشتای بابام "

... این داداش آجی بازیا همش چرنده بخدا

چون تو ایران نمیتونی دوست بشی طرف داداشت میشه 

دو حالت داره یا داداشت دوست دختر داره و تو واسش یه جورایی زاپاسی

یا دوست دختر نداره و خوب اینجوری یکم بهتره

خلاصه اول بهش عادت میکنی یکم که گذشت بهش عادت میکنیو احساس میکنی دوسش داری بیشتر صمیمی میشی اونم خواسته هاش زیاد مشه اگه یکم حجب و حیا سرش بشه شانس آوردی

بعد بهت میگه اگه من داداشتم باید بهم اعتماد کنی تو هم اعتماد میکنی تا از دستش ندی همه زندگیتو واسش میریزی رو آب حتی ازت پسورد میخوادو بهش میدی میگه بریم بیرون با هزار دوز و کلک قبول میکنی

بعد که گند ماجرا درومد دیگه نمیشناستت

اون موقس که به قول معرف علی میمونه و حوضشنگران

بر گرفته از تجارب شخصی


برچسب‌ها: پریسا
:: سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ :: :: ٩:۳٥ ‎ب.ظ :: :: پریسا و ساحل ::
[ Weblog Themes By Night nama ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دلنوشته ها و خاطرات ما دوتاست خاطرات تلخ و شیرینمون و حرف های نگفته ی لحظه هامون.... لحظه هایی که کسی جز یه قلم و کاغذ نداشتیم تا باهاش تقسیم کنیم وحالا میخواییم اون کاغذای احساسمون رو شده رو به نمایش بذاریم تا نظرای بقیه رو بدونیم... دوست داریم بدونیم چندنفر مثل مافکر میکنن... میخواییم بدونیم دلنوشته ها و خاطراتمون واسه چند نفر جالبه.... ما دوتا دختر17ساله هستیم که میخواییم احساساتمون رو با شما به اشتراک بذاریم و منتظرانتقادات و پیشتهاداتتون هم هستیم راستی تبادل لینک هم میکنیم!!
امکانات وب