افکار قدیمی!!

دیشب نزدیک بود با مامان بزرگ بابام دعوام بشه

اعصابم خورد شده بود دیگه درومده به مامانم میگه بذار یه بچه دیگه هم گیرت بیاد بچه ها یه داداشم داشته باشن

مامانم اول با خنده و شوخی گذروند ولی مگه دست بردار بود منم عصبانی شدم گفتم:

بیخود نمیخوام همینم زیادیه(منظورم به خواهر کوچیکم بو بعدش عذاب وجدان گرفتم فک کنم خواهرم ناراحت شد)

مامان بزرگ:تو شور بچه ی خودتو بزن

من:من که یکی بیشتر نمیخوام

مامان بزرگ:الان اینجور میگی

من:به خدا اگه از یکی بیشتر شد پریسا نیستم(با حالت خط و نشون کشیدن)

مامان بزرگ:نگو دختر اینجوری خوب نیس

من:خب مگه خلم نمیخوام اون بدبختیایی که من کشیدم بچم بکشه

بابام:پریسا منظورش انه که از پس مخارج برنمیاییم همه چی گرون شده الان بچه ها یه چی که میخوان نمیتونیم بخریم

مامان بزرگ:خدا میرسونه

من:رسوندنش که میرسونه.ماشالله شما که full اولاد بودین(با حالت تمسخر)

مامان بزرگ:ها ننه 5تا پسر داشتم گذاشت 2تا دخترم گیرم اومد

من:اون موقع خرج کم بوده خب

مامان بزرگ:نه ننه همی ننه بهرام(سیمین دخترش رو میگه) ازی چرخا داشت میدوخت میداد بازار بچه هارو هم بزرگ میکرد آقو محمد (بابا بزرگم شوهر سیمین) هم با آجیل فروشی خرج میداد

من:خب ببینین شما هم اوضاعتون خوب نبود.اگه بچه ها کمتر بودن الان بهتر نبود

مامان بزرگ:ننه ناشکری نکن

بابام بحثو عوض کرد ولی خدایی داشتم آتیش میگرفتم کم نمیاورد هرچی میگفتم که.............. خنثی

پریسا

/ 2 نظر / 5 بازدید
علی فاریابی

مامان بزرگ باباتون؟[تعجب]... خدا حفظشون کنه!... ایشاء الله 700 ساله بشند[چشمک]... و بعد ... شما چطور جرات می کنید در مقابل دستورات ولایی[چشمک] مقابله کنید... ای ضد.. ای بی ... آی!!!![نیشخند]

علی فاریابی

راستی اگر وقت داشتید ارجاع می دهم به : http://fariaby.persianblog.ir/post/98/ متن ایمیلتان بی ارتباط به این پست نیست[گل]